تبليغاتX
๑۩۩๑ پر از حرف های عاشقانه ๑۩۩๑
๑۩۩๑ لطفا برای مشاهده کامل بلاگ کمی صبر کنید تا کامل لود شود ๑۩۩๑

 

خیلی جالبه تا حالا به معنای قشنگ   A.B.C.D.E.F.G . دقت کردید ؟

 

A Boy Can Do Every Thing For Girl


 

حالا برعکس کن !!!  G.F.E.D.C.B.A

 

Girls Forget Every Thing Done And Catch A New Boy Again

 

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط مازیار  | 

 

درمان قلب شکسته : : :

 

 

من یک نفر بیشتر نیستم و هر کاری را نمی توانم انجام بدهم ، ولی یک کارهای را می توان انجام بدهم ، نباید از زیر کارهایی که می توانم انجام بدهم فرار کنم.

 

روزی مازیار به آشپزخانه آمد و از مادرش پرسید : (( مامان! داری چه کار میکنی؟))

مادرش جواب داد : ((دارم برای خانم اسمیت ، همسایه مون ، غذا درست میکنم.))

مازیار با تعجب پرسید : ((واسه چی؟))

مادرش گفت : ((واسه این که پسر کوچولوی خانم اسمیت مرده و اون قلبش شکسته و ما باید برای مدت کوتاهی هم که شده ازش مراقبت کنیم.))

مازیار پرسید : ((چرا مامان؟))

مازیار 6 سال بیشتر نداشد .

بنابر این مادرش سعی کرد توضیح ساده ای به او بدهد :

-    ((ببین مازیار! وقتی یه نفر خیلی خیلی غمگینه ، نمی تونه حتی کارهای کوچکی خودش هم انجام بده . مثلاً نمی تونه واسه خودش غذا بپزه ، اما ماها همه بنده خدا هستیم و توی یه جامعه زندگی می کنیم . خانم اسمیت همسایه ماست و همیشه به ما محبت کرده . حالا وظیفه ماست که بهش کمک کنیم . خانم اسمیت دیگه نمی تونه با پسرک کوچولوش حرف بزنه یا اونو بغل کنه یا با هاش بازی کنه .

مازیار! تو پسر خیلی باهوشی هستی . شاید بتونی راهی برای مراقبت از خانم اسمیت پیدا کنی .

مازیار به اتاقش رفت . خیلی جدی درباره کمکی که می توانست به خانم اسمیت بکند ، فکر کرد . چند دقیقه بعد ، مازیار پشت در خانه خانم اسمیت بود . خانم اسمیت بعد از یکی دو دقیقه بعد در را باز کرد و با چهره ای غمگین به سلام مازیار جواب داد . مازیار متوجه شد که خانم اسمیت صورت شاد همیشگی را ندارد و صدایش هم ورم کرده و پر از اشک بودند . خانم اسمیت پرسید : ((مازیار!  کاری داری؟))

مازیار با لحن کودکانه اش گفت :

 مامان می گه که شما پسرتونو از دست دادین و خیلی خیلی غمگین هستین و قلبتون شکسته))

سپس در حالی که صورتش از خجالت گل انداخته بود ، دستش را به طرف خانم اسمیت دراز کرد و یک چسب زخم را به طرف او گرفت و ادامه داد ((اینو واسه قلب شکسته تون آوردم.))

نفس خانم اسمیت در سینه اش حبس شد . اشک هایش را پاک کرد . جلوی پسر کوچولو زانو زد و او را در آغوش گرفت و صمیمانه گفت : ((ممنون پسر عزیزم! قلبم حتماً خوب می شه.)) خانم اسمیت چسب زخم اهدایی مازیار را کنار قاب عکس پسرش چسباند .

 

ME-68.BLOGFA

 

 

 حالا حالش خیلی بهتر از قبل بود!

 

 

نویسنده : آدمک تنها بین آدما

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط مازیار  | 

 

با سلام به شما دوستان عزیز و گرامی من

 

شرمنده چند روزی وبلاگ رو آپ نکردم

 

آخه کمی سرم شلوغه

 

اما قول میدم سریع آپ بزنم

با تشکر : مازیار عنایتی

+ نوشته شده در  87/02/24ساعت 2:11 قبل از ظهر  توسط مازیار