تبليغاتX
๑۩۩๑ پر از حرف های عاشقانه ๑۩۩๑
๑۩۩๑ لطفا برای مشاهده کامل بلاگ کمی صبر کنید تا کامل لود شود ๑۩۩๑

 

کد مخفی  جهت ارسال اس ام اس رایگان مخصوص  ایرانسل

 

ME-68.BLOGFA

 

برای اطلاعات بیشتر به ادامه مطلب کیلیک کنید ....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/03/13ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط مازیار 

 

ME-68.BLOGFA

امان از دوری

نگاهم دردور دست تو را می بیند در غبار گم شده ای اندوه

 

بودنت،دیدنت،بویدنت،بوسیدنت مرا تامرز جنون فرا میخواند .نیستی تا ببینی

 

بی تو بودن هر لحظه هزاران سال میگذرد. بیا وبمان برای دلی که خسته و

 

غمگین انتظار امدنت را میکشد.

+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط مازیار  | 

 

ای دوست

دلت همیشه زندان منست

آتشکده عشق توازآن منست

آن روز که لحظه وداع من وتوست

آن شوم ترین لحظه پایان منست

ME-68.BLOGFA

عاشقی راشرط اول ناله وفریاد نیست

تاکسی ازجان شیرین نگذردفرهادنیست

عاشقی مقدور هرعیاش نیست

غم کشیدن صنعت نقاش نیست

+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط مازیار  | 

 

 Image hosted by TinyPic.comبال سنگين سفر  ميشكندImage hosted by TinyPic.com
 Image hosted by TinyPic.comواي ملال انگيز استImage hosted by TinyPic.com
Image hosted by TinyPic.com هيچ كس منتظر ديدن ما نيست،  بيا برگرديمImage hosted by TinyPic.com
  
 
Image hosted by TinyPic.com 
 
Image hosted by TinyPic.comعشق من عاشقم باش. که تن به شب نبازمImage hosted by TinyPic.com
 Image hosted by TinyPic.comبا غربت من بساز .تا با خودم  بسازمImage hosted by TinyPic.com
+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط مازیار  | 

 

دستور زبان عشق


دست عشق از دامن دل دور باد!
می توان آیا به دل دستور داد؟


می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟


موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟


آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد


                     خوب می دانست تیغ تیز را
                    در کف مستی نمی بایست داد

+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط مازیار  | 

 

داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد.

ولي از آن جا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.

شب بلندي هاي كوه را تماماً در بر گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلاً ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را

پوشانده بود.
     
همان طور كه از كوه بالا مي رفت چند قدم مانده به قله كوه، پايش ليز خورد. و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد از كوه پرت شد.در حال

سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي

گرفت  
       
                                                   
                                                              

همچنان سقوط مي كرد و در آن لحظات ترس عظيم همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.

اكنون فكر مي كرد مرگ چه قدر به او نزديك است. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق

بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در اين لحظه ي سكون برايش چاره اي نماند جز آن كه فرياد بكشد: «خدايا كمكم كم!»

ناگهان صداي پر طنيني كه از آسمان شنيده مي شد جواب داد: «از من چه مي خواهي؟»

- اي خدا نجاتم بده!

- واقعاً باور داري كه من مي توانم تو را نجات بدهم؟

- البته كه باور دارم.

- اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن. . .

يك لحظه سكوت . . .

و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.

گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورد يخ زده را مرده پيدا كردند. بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته

بود . . .

و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.

و شما؟ چه قدر به طناب تان وابسته ايد؟ آيا حاضريد آن را رها كنيد؟

+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 0:27 قبل از ظهر  توسط مازیار  | 

 

عاشق...

 

عاشق                           عاشق تر

نبود در تار و پودش           دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط  خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره  از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی  ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ،  شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون  نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که  نیستی  توی  این خونه ،   دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها  خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ  و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو

.

+ نوشته شده در  87/03/12ساعت 0:23 قبل از ظهر  توسط مازیار  |