|
๑۩۩๑ لطفا برای مشاهده کامل بلاگ کمی صبر کنید تا کامل لود شود ๑۩۩๑
|
بسم آنکه من را تنهای آفرید
منم تنهاترین نم تنهاترین پسرک
ساعت نوشتن : 23:48
روز نوشتن : 19/05/87
سرگذشت من
بیوگرافی من :
نام : قطره ابر
فامیلی : بدبختی
متولد : 20/10/68
متولد استان : ... ( ...)
نام پدر : ابرهای غم بدبختی
نام مادر : دریای غم بدبختی
(پدر من همیشه برای مادرم غم میاورد جای شادی )
من نه بلدم از اول بگم نه دلسوزانه ، اما میگم از هر جای که یادم اومد .
من وقتی بچه بودم پدر فوت کرد .
من از همون جا فقط یاد گرفتم که بگم مادر مادر مادر کلمه پدر هنوز که هنوزه یادم نمیاد .
مادرم برای اینکه ما رو به اینجای هستیم که رسیدیم سختیهای زیادی رو به خود خرید .
من وقتی بچه بودم وقتی کاری انجام میدادم که مادرم ناراحت میشد میگفت اگه بابا داشتی اینطوری نمیکردی .
یا منو کتک میزد . اونم از نوع بدش
وقتی که کتک زدن تموم میشد بعد از 5 دقیقه یا کمتر یا بیشتر میومد منو نوازش میکرد و به آرامی منو در بغلش میگرفت ، بعد بهم میگفت که چرا اینکارو میکنی و کاری نکن که من از دستد ناراحت بشم یا بزنمت .
منم با همون صدای گریه ای میگفتم من که کاری نکردم و الکی منو زدی اما اون با حرفاش به من میگفت : که تو کار بد کرده بودی و منم قبول میکردم .
و بعد از اون همه کارها بهم پول میدادو میگفت برو برای خودت هرچی میخوای بخر . برای اینکه من فراموش یا دل خوش بشم .
منم با تمام زوق و خوشحالی میرفتم و با پول تا جا داشت برای خودم وسیله میخریدم .
من اصلا طعم مهر پدری رو نکشیدم . اما مادرم کاری کرد که جای اونو در خونه و در هیچ جا حس نکنم .
ما در ....... (...) زندگی میکردیم و بعد از چند سالی رفتیم به ........ (...) .
ما رفتیم اونجا برای زندگی ، چون تمام فامیلای مادری من همه اونجا بودن .
ما رفتیم اونجا برای زندگی اونم به خونه پدربزرگم(خان اونجا) یعنی خونه پدری مادرم .
پدربزرگم فوت کرده ، وقتی اونجا رفته بودیم انگار به یه خرابه ای رفته بودیم .
مادرم با تمام زوق و شوق اونجا رو برای زندگی درست کرد .
اونجا علف های به انداره ی یه درخت داشت . وقتی من اونجا رفتم داشتم از ترس میموردم .
مادرم برای چند روزی از اداره خودش مرخصی گرفت و شروع به ساخت اونجا کرد .
4 تا 5 روزی طول کشید .
اما نه کامل نیمه تمام .
من اتاقارو جارو میزدم مادرم علف ها رو حرص میکرد .
من جای اینکه تمیز کنم خرابتر میکردم .
بعد از چند وقت خونه درست شد اما بازم نه به خوبی یه خونه اما بازم میشد زندگی را از صفر شروع کرد .
همون شب اولی که ما اونجا برای خواب موندیم . از دیوار 2 تا آدم معتاد اومدن تو خونه .
آخه چند سالی بود کسی اونجا نبود اونجا برای معتادا خوب بود .
اما از وقتی که ما رفتیم اونجا همه چیز نم نم درست شد .
خلاصه ما بعد از چند ماه که اونجا زندگی میکردیم ، برای مادرم سخت و دشوار بود برای رفت و آمد از شرکت .
اما اونم خوب شد .
وقتی به خودمون امدیم دیدیم که 1 یا 2 سالی اونجایمو با همه آشنا شدیم .
منم که همه میگن خون گرمم و با همه زود جوش میخورم و ایاق میشم .
بعد از اون همه شختی و مشقت هنوز شختی دست از سر ما بر نداشت .
تو اون خونه ی که ما بودیم 2 تا حیاط داشت یکی جولو که خیلی خیلی بزرگ بود و حیاط پشتی کوچکتر و یه زیر زمین که خیلی خیلی ترسناکی داشت و من که اصلا تا چند سالی اون طرفی نمی رفتم .
ماردم برای حیاط جلوی که بزگ بود ، چند تا سبزی کاشت .
خونه ما شده بود شبزی فروشی . آخرشم نفهمیدم همسابه های که به دیدن ما میومدن برای یا برای سبزی کندن می امدن یا برای احوال پرسی ؟
اما هرچی بود خونه ما خیلی شلوغ میشد .
بخصوص هر جمعه
ماردم تو خونه از تمام سبزی ها داشت .
منم یه خرگوش داشتم اما چون خونه ...... موش زیاده و خرگوش ما هم شیطون و زبل .
ماردم برای موش ها سم میزاشت و اون(خرگوش) خورد ، بعد از چند روز دیدیم نه اون سره سفره میاد نه بیدارمون میکنه ، من گشتم و زیر چوب ها پیداش کردیم .
آخه اون صبح به صبح میومد سر سفره و ظهر به ظهر میومد سر سفره . زودتر از همه . هرچی ما میخوردیم اونم میخورد .
اون خیلی زیبا بود اسمشم پا کوتاه بود .
بعد از پیدا کردنش من اونو پیشه چاهی که تو خونه ما بود دفن کردم .
ما یه همسایه داشتیم که اسمش هادی مار بود یعنی ( مادر هادی )
اون یه پیر زن خوب بود اون هر وقت میومد خونه ما یه وسیله میاورد . آخه خونه به خونه بودیم .
اونیه باغ داشت که به خونه ما و خونه اون وصل میشد .
وقتی فصل میوهاش میشد منو اونجاها پیدا میکردن . منم که همیشه اونجا بودم با آبجی کوچیکم برای تابلو نشدن آثارو پاک میکردیم اما بازم همه میفهمیدن .
دائیم یه سگی داشت برای خونه خودش اما برای چند ماهی آودره بود خونه ما ، نمیدونم چرا اون سگ وقتی منو میدید انگار ازرایل خودشو یا باباشو دیده . منم که ترسو ، منو میگی 2 تا پا داشتم 2 تا دیگه گرفتمو در میرفتم .
اون تا دم اتاق دنبال من میکرد . اما وقتی مامان مو میدید سریع موش میشد یا دائئیمو .
وقتی اونا بودن من راحت بودم اما اگه نبودن من نمی تونستم از در خونه برم بیرون .
من خیلی دنبال حیوون بودن اما نه سگ دنبال خرگوش کبوتر و ...
من خیلی دوست داشتم کبوتر بازی کنم اما مامانم میگفت نه اما روزهای بارونی یه کفتر می امد .
یه کفتر سفید خیلی قشنگ بود اما مامانم میگفت نگیر برای تو خوب نیست .
منم قبول کردم و کاری نداشتیم .
ما یه 4 سالی اونجا موندیمو بعد از چند وقت برادر و خواهرای مادرم امودن ارثو میراث پدررو تقسیم کنن .
همون روز دعوا شد خونه ما سر ارثو میراث .
داداشا دعوا اما نمی دونم چرا منو جای سنگ یا وسیله منو پرت میکردن .
خلاصه همون روز یکی از دائی های منو بردن کلانتری
بعد همه نشستن برای تقسیم .
از اون قاشوق بگیر تا اون خونه .
پدربزرگ من خیلی وسیله و زمین داشت آخه ارباب اونجا بود (خان)
خلاصه ، وسایل کوچیک تموم شد و رسید سر وسایل بزرگ . مثل زمین و خونه و زمین های گشاورزی
دائیهام و خاله های گفتن چیکار کنیم چیکار نکنیم .
فکر کردن قرعه کشی کنن .
کردن کردن . 2 تا دائیم یه زمین محصول پرتغال و نارنگی گرفت یعنی .
بعدی ها زمین های دیگه ، زمین کشاورزی و باغی
به مادرم رسید یه زمین تو خود شهر داشت و قرعه به ماردم افتاد .
اما یکی از خاله هام گفت این توانی هست و مجددن بعد از چندی بحث قرعه بین خاله و مادرم افتاد و مجددن مادرم اون زمین برنده شد .
اینها که تمام شد بعد از یک سال ما از اون .... به ..... کردیم .
یعنی بعد از فدوختن اون زمین و خرید یک خونه .
قبل از اینکه سفر کنیم خاله ما برای 6 ماه پیش ما زندگی کرد برای اینکه خونه خودشونو داشتن مرمت میکردن .
ما بعد از مندن به اون خونه آدت کمی نه آدت زیادی پیدا کردیم .
دل کندن از اونجا برای من خیلی خوب بود اما برای مادرم و دوری تنهای خیلی سخت بود .
اما مادرم آدت میکرد .
ما به .... سفر و مندگار شدیم . ما وقتی داشتیم سفر میکردیم تنها کسی که از ما خدا حافظی میکرد . خاله ی من خاله راضی من بود و شوهرش که شوهرخاله من میشد .
اینها تنها کسانی بودند که ما رو کمک کردن .
ما زندگی در شهر را میدانستیم من که نه مادرم یعنی .
میدونست خبری دیگه از سبزی و میوه مجانی نیست .
اینجا یعنی آخر خود سازی .
مادرم برای ادامه زندگی در ... به هر دری میزد .
همه درها چه بسته و باز .
میگفت امتحانش ضرر نداره و میرفت .
مادرم در سال 6 ماه کار و 6 ماه بیکار بود .
به ما انقدر خوب میرسید که احساس هیچ کم و کسری نمیکردیم .
خلاصه در تمام سالهای زندگیم چه در .... چه در ..... فکر نکم 9 ماه کامل مدرسه رفتم .
در .... که بودم یا میرفتم تو حمامی اونجا کار میکردم ، یا با دوستان در باغهای اونجا دور میزدیم تا وقت مدرسه تموم بشه ، بعد به خونه میرفتیم .
ام یه بار که من فقط از 9 ماه سالو 2 تا 3 هفته مدرسه رفته بودم تو همون حمام کار میکردم .
یکی از دوستام اومد و با مادرم گقت که من مدرسه نمیام . وقتی اینو گقت اونم بیخبر از همه جا فکر میکرد که من میرم مدرسه وقتی فهمید ، من تازه از نان وای امده بودم خونه .
اون دستو پاهای منو با قاشوق داغ کرد اون تری هم 2 هفته ی مدرسه نرفتم . اما همه میومدن ملاقاتم .
از اون مدیر مدرسه تا همسایه های ما .
خلاصه بعد از اون ماجارا من یک هفته کمتر یا بیشتر رفتم مدرسه ، بازم نرفتم .
خلاصه اینم از درس خوندنم تو ...... اما از ........ مونده ؛
من وقتی به مدرسه ...... رفتم به مدرسه فامیل مادرم رفتم و در اونجا هم کم کمی میرفتم مدرسه آخا اولین بار بود تو این مدرسه میرفتم گفتم برم تابلو نشم .
اما اینم مثل اون بعد از سال اول دیگه خیلی خیلی کم میرفتم مدرسه .
اما حال میداد وقتی نمی رفتم مدرسه ، نمی تونستم برم خونه میرفتم پارک یا کلوپ سونی .
آخه اگه میرفتم آبجی کوچیکه بود و میرفت به مامانم میگفت . منم میرفتم پارک . اما خیلی حال میداد . اما الان که فکر میکنم میبینم که چقدر خر بودم .
خلاصه بعد از 3 سال ..... نشینی من شب تا صبح تو کافی نت پلاس بودم و منم که عشق سرکار گذاشتن با تقلید صدا پسرارو سرکار میزاشتم .
تا یکی از مدیران یه شرکت کامپیوتری منو دیدو ازم خوشش اومد . منم برد پیشه خودش من یه ۵ سالی پیششون کار میکردم .
ما تو یه خونه آپارتمانی زندگی میکدیم . روبروی خونه ما یه آپارتمان بود که یه دختر دانشجو زندگی میکرد و من که اصلان گروه خونی من به دانشگاه نمیخورد و نمیخوره با اون دوست شدم فقط در حد زنگ و بالای پشت بوم امدن . اما نه باهم بریم بیرون بگردیم آخه من چیزی نمی دونستم از این کارا .
من که تو اون آموزشگاه کار میکردم چه شیفت دختر و پسر همه رو میرفتم . آخه هم کار میکردم و درس کامپیوتر میخوندم .
گاهی هم درس میدادم .
من نمیدونم چرا از دختر بدم میاد اما با تمام اون دخترهای شوخی داشتیم و مخصوصا با معلم های اونجا .
من یه ۵ سالی اونجا کار و درس میخوندم .
اما کم کم داشت زندگی برای ما سخت میشد .
مامانم دید سختی دست از سر ما بر نمیداره برای انتقالی به تهران و برای خودش گرفت اما موافقت نکردن .
مادرم با امدن به تهران و حضوری به رئیس شرکت تهران گفت که ما از پس خرج زندگی بر نمییایم اونم برای مدیر شرگت ..... نامه ای داد و برای مادرم در خواست انتقالی کرد و بعد از 2 یا 3 ماه برای مادرم نامه ی امد که نوشته نامه انتقالی برای تهران شما موافقت و برای ادامه کارهای خود به شرکت مراجعه کنید .
این های که گفتم 1 سال یا 1 سالو نیم طول کشید .
اما بازم خوب شد که ما امدیم به تهران آخه برای ما بهتر شد .
الحمدرالله الان زندگی خوبی داریم اما بازم سختی دست از سر ما بر نداشته ، اما بازم میشه سر کرد .
امیدوارم که همه شما با خستی دست و پنجه در کرده باشید .
ما که داریم میکنیم . بعد نیست آخه ساختیم باهاش .
اما شما که پدر دارید امیدوارم که سختی نبینی .
با تشکر : سرطان غم ( مازیار عنایتی )